|
شما قبلا به این مطلب رای داده اید
0 0 بازدید 0 نظر
روایت جدید شکل گیری روابط عمومی در صنعت نفت

... کار کلانتری به پایان رسید و ساختمان شد محل فرماندهی نیروی اشغالگر تا پایان مدت جنگ که سربازان بیگانه برگشتند و ساختمان خالی شد و خالی ماند تا شد محل اداره انتشارات شرکت نفت ایران و انگلیس. اداره ای غریب و چشمگیر و تازه برپا شده و امروزه مستحق عنایت خاص برای هر کس که به فکر باشد برای شناختن روزگار و جامعه و تاریخ و نشر و حتی نقاشی آن دوره از زندگانی ایرانی و وضع دستخوش تحول و دگرگونی های مردم و نحوه حکومت و رشد و دگرگون شدن های گونه گونه کشور.

کاوشگران روابط عمومی- ابراهیم گلستان:

● اشاره :

 متن ذیل روایتی است که ابراهیم گلستان درباره محمدعلی موحد نگاشته است و در روایت از زاویه های انتقادی به شکل گیری روابط عمومی صنعت نفت نیز اشاره شده است و در شماره 39 نشریه اندیشه پویا منتشر شده است. خواندن این متن را به همه خانواده ارتباطات پیشنهاد می کنیم.

کنار شط بردبار

دربارة دوست من، موحد که شالوده ها را فدای تزئینات امروزی نکرد

شط از کنار ساختمان میرفت، آرام و پهن، و ژرفایش را میشد از گذار شناور کشتی های رویش سنجید که از دریا میامدند و میرفتند رو به بالا، سنگین و بزرگ و آهسته، بارشان را میبردند به خرمشهر و بصره. آن ساختمان ساده در ابتدا بنا شده بود برای جا دادن به یک کلانتری برای محله بریم در آبادان که محله ای بود بـــرای خانه های ساخته شده از روی طرح های سبک مستعمراتی برای سکنای کارمندان ارشد شرکت، تمام غیر ایرانی و شرکت که نامش به فارسی شرکت نفت انگلیس و ایران بود و به انگلیسی به صورت خلاصه فقط بی پی (BP) نفت بریتانیائی، در ایران وانمود میکردند که این حروف خلاصه یک است است، و آن یعنی بنزین پارس. بی یا B برای بنزین، پی یا P برای پارس. این ها برای دلخوشی مردم به تازگی ملت واحد نامیده شدة ایران. کلانتری در دست پلیس ایران بود اما محل کار و گشتشان اصلاً آن محله بریم نبود. و این بود تا وقتی که جنگ به ایران رسید. بعد جنگ شد و نیروی زیر پرچم انگلیس، از آن سوی پهنای شط ناگهان گذشت و آمد به آبادان. دو افسر پلیس ایرانی که گویا پدر و پسر بودند، به جبر یا میل وظیفه و اجرای آن، و خیال حسّ دفاع از خود، از میهن، و یا هر چه از این حرفها، به فکر مقاومت یا نشان دادن مقاومت افتادند و دست بردند به هفت تیر – و کما بیش در همان دم به ضرب گلوله نیروی از پهنای شط گذر کننده از پا درآمدند. کار کلانتری به پایان رسید و ساختمان شد محل فرماندهی نیروی اشغالگر تا پایان مدت جنگ که سربازان بیگانه برگشتند و ساختمان خالی شد و خالی ماند تا شد محل اداره انتشارات شرکت نفت ایران و انگلیس. اداره ای غریب و چشمگیر و تازه برپا شده و امروزه مستحق عنایت خاص برای هر کس که به فکر باشد برای شناختن روزگار و جامعه و تاریخ و نشر و حتی نقاشی آن دوره از زندگانی ایرانی و وضع دستخوش تحول و دگرگونی های مردم و نحوه حکومت و رشد و دگرگون شدن های گونه گونه کشور.

شرکت اداره آن مرکز انتشارات و خبرهایش را داد به یک جوان البته انگلیسی، و زبل که در دوران جنگ در ارتش هشتم انگلیس در شمال افریقا کارش رسیدن به کارهای روزنامه درآوردن و تبلیغ بوده، و از جمله عکس برداشتن. او در عکسبرداری هم فرز بود هم باهوش و سریع و دقیق و این دقت بجا را خاصه در مورد مردی به کار بود که فرمانده ارتش هشتم انگلیس بود، در شمال افریقا و توانسته بود با احتیاط و صبر در برابر هر جور نابرابری با نیروی آلمانی رقیب، با تفاوت توانائی قدرت و سلاح رسانی، فرمانده گردن کلفت تری مانند اروین رمل را از شمال مصر و لیبی و تونس پس بزند. تصویرسازی از فرمانده صبور و محتاط انگلیسی که مونتگمری بود به عهده جوان زبل افتاد که هی عکس راضی کننده از آن خودپسند و نمایشگر بگیرد، تهیه و منتشر کند، تا وقتی که جنگ به پایان رسید و کار این اداره تازه پای انتشارات شرکت در آبادان را به او دادند – یک اداره تازه، یک رشته تازه از کارهای تازه گوناگون. یک نیاز به کوشش و کارهای تازه. این اداره در نیمه سال 1325 برپا شد.

کارهای این اداره نشر روزنامه و مجله بود به فارسی و انگلیسی، برای کارمندان شرکت و عموم به طور کلی، تهیه و پخش عکس و خبر برای همین نشریه ها و نشریه های عمومی در سراسر ایران و همچنین پذیرائی از مهمان های گوناگون همین شرکت برای تبلیغ و نمایش خدمت های اجتماعی و فنی شرکت. مرکزی برپا شده در همان محل متروک و بعد نوسازی شده کلانتری پیشین. گروه کسانی که برای کار در این اداره گرد آورده شدند، خواه ناخواه ترکیبی داشت از صفات و توان ها و تمایل های گوناگون، و با پیشینه های پیشین گوناگون. یکی فرزند درس خوانده یک پیر پیشنماز در یک شهر دور افتاده ایران بود که مردی متمکن محلی هزینه تحصیل و بعد هم به کار رساندن او را پذیرفته بود. یکی فرزند مردی بود که در دستگاه مهاراجه نظام دکن مشغول کارهای ادبی و کتاب داری او بود و بعد برگشته بود به ایران و فرزندش که در آب و هوای معنویات خاص کسانی که در چشم انداز دیگری از دنیا رشد کرده اند، امروز شده بود صاحب شوق آرام و صبور و ساکتی به عرفان مرسوم در کتاب ها به حدی که شب ها در اتاقش نمیخوابید و در شهر ابادان پشت دکانهای بسته بیتوته می کرد تا بیشتر درویشی را به خود بقبولاند، درویش تر باشد. یکی هم با بورس دولت ترکیه رفته بود به استانبول و در دانشگاه آنجا حقوق خوانده بود اما تخصص شخصی اش از حفظ داشتن – خودش میگفت تمام اما به هر حال بیشتر – سخنرانی های مصطفی کمال آتاتورک بود. یکی هم که گرچه لیسانس جغرافیا از دانشگاه تهران گرفته بود ولی به شوق هنر رفته بود به ترکیه، او هم با بورس دولت ترکیه، نقاشی بخواند پیش یک استاد یهودی که از ترس نازی ها از آلمان گریخته بود و شده بود استاد مغتنمی در نقاشی در دانشگاه استانبول، و حالا او با دو دانشنامه و لیسانسیه بودن معتبر شده بود پائین دست یک نقاش دیگر که فقط نوعی « مینیاتور » میکشید اما در ابعاد ماکسیماتوری که اعتبار اساسی اش این بود که فرزند و برادران دو افسر کلانتری در آبادان بود که با تیر مهاجم های جنگی از پای درآمده بودند و او از دربار توصیه گرفته بود که شرکت نفت به جبران آن شهادت های مضاعف او را با حقوق و رتبه بالاتری به خدمت بپذیرد، که شرکت هم پذیرفته بود و با ایـــن برتری های او اکنون شده بود مایه غیظ و دلواپسی های نقاش درس خوانده با لیسانس های مضاعف، که باید گفت در ورود نقاشی مدرن به ایران همت و زیادی کار و جوهر کار او زیاد مؤثر بود اگر نه منحصراً از اثر کارهای او. یکی هم بود که زبان بسیار « مؤدب » و خاضع قلابی مرسوم در دستگاه های اعیان های قدیمی متمکن داشت. گرچه به هیچ زبان خارجی آشنا نبود جز، به گفتة خودش، روسی که آن را هرگز به کار نمیبرد چون در واقع آن را اصلاً نیمدانست ولی میگفت آن را از ترس متهم شدن به بالشویکی است که هیچ به کار نمیبرد، و نمیبرد حتی وقتی که رئیس اداره که خود روس بود خواست با چند کلمه ای کوتاه به روسی به او چیزی بگوید که ترس اتهام به بالشویک بودن، که در واقع مطلقاً ندانستن بود، مانع شد.

یکی هم همین خود رئیس بود که از خاندان یهودی روسی بود که بعد از انقلاب اکتبر در رفته بودند به ترکیه و بعد هم مصر، و بعد هم به انگلستان که او، در نتیجه، گذشته از روسی مادری به ترکی و عربی و فراسنه و انگلیسی و حتی ارمنی آشناشده، همه را مثل هم روان به کار میبرد و پسر عمومی پیتر یوستینف هنرپیشه سینما و تئاتر و نویسنده بسیار مشهور هم بود، اما تخصص اساسی این رئیس احاطه کم نظیرش بود به تاریخ و هر چیز دیگر که مربوط میشد به بازی و بازکنان کریکت. و اکنون پس از آن جوان زبل عکاس ارتش هشت انگلیس شده بود رئیس آن اداره.

یکی هم مرد ایرانی سالمندی بود که سرپرست کارهای تاریکخانه عکاسی اداه بود، اما نقطه اساسی توجه او تبلیغ مذهب خودش بود چندانکه عاقبت هم تاریکخانه عکاسی اداره را رها کرد و رفت دنبال تبلیغ به اقصی نقاط خاور دور، گویا، به فیلیپین و اندونزی و شاید هم جزیره های پاپواگینه نو. یکی هم جوانی بود که زیردست همان مبلغ سالمند که در تاریکخانه کار میکرد اما خودش فرزند بهائی دیگری بود که از خیر آن مذهب گذشته بود و زده بود زیرش و کتابها نوشته بود در این مقوله، یا در واقع به ضد این مقوله، و حالا فرزندش که بیشتر به قمار تمایل داشت تا مذهب، یا عکاسی که کارش بود، زیردست یا موی دماغ آن مبلغ سالمند بود پیش از هجرت مبلغانه اش به آفاق دور در اقیانوس ساکن. یکی هم مردی بود که در یک مدرسه دینی اسلامی درس خوانده بود و بعد در تهران در بازار دکانی باز کرده بود به بقالی که زود تبدیل یافته بود با پاتوق شدن برای حوزه های همدرسی مدرسه دینی سابق که از کثرت تکرار این گرد آمدن ها برای مباحثات روز کاسبی اش نگرفت و مرد جوان ورشکست و در جستجوی کار آمده به آبادان، به این اداره. یکی هم مردی بود از بچگی درس خوانده در انگلستان و، چه درسی! که حال در سن از جوانی دور، آرایش کرده و پودر و سرخاب به چهره و ماتیک به لب مالیده به اداره میامد به سرپرستی همان شعبه مهمانداری، با دستمال حریر جیبی که به جای جیب کوچک بالای کت آن را در آستین چپ میچپاند – چپاندنی به دقت تا جنس و رنگ و نقش آن موکداً به چشم بیاید.

من میتوانم از زنها و مردان دیگری در این اداره بگویم تا محیط مختلط و رونده آرام و سنگین، و ژرفای ناآشکار آن را به اشاره بنمایانم که بار کار خود را بی توجه اطرافیان خود، شاید خود ندانسته و نگوینده اش هم، میبرد. اما همین بس تا برسم به این که بگویم روزی جوان لاغر بی صدای ساده ای به این گروه کارمندان اضافه شد برای یک کار کمابیش نه چندان از حیث درجه های کارمندی و کارمندان بالا. دنیای غریبی بود این گرد آمدن بی حساب از پیش، این جمع و این اداره و این اقدام، بی نقشه ای از پیش اما تصادفی شرط های ناشنیده و حاصل رویدادهای گوناگون کمابیش از هم جدا، با ریشه های گوناگون در آب و هواهای گوناگون که نتیجه رشدشان سر توی هم میاورد و به هم میرساند – و میسازد. دنیای غریب و غریبه ای برآمده بود که ناگهان از هم پاشید. و پاشیدنش به هیچوجه نه در حساب ذهن های ساده بود نه با حساب ذهن های ساده. اصلاً در این دنیای غریب بود که ناگهان نفت ملی شد اما از غرابت نکاست، بران افزود.

منزل و مرحله ای بود که از جمله چیزها، هزارها چیز، و در حد عادی دور از توجه و تماشا در آن و با آن اتفاق میافتاد که یکی هم این بود که در آن، آقای موحد، همین آقای موحد، سفر درخشان خود را آغاز، یا دنبال، کرد تا رسید به شخصیت و کار و رتبه فکری و اخلاقی امروزش. و من شصت سال است که با او، یا بهتر به او، آشنا هستم، بی کوچکترین نقار یا حسد یا برخوردهای دور از شرافت، و دید درست – که این نقار و حسد رسم دیار و تاریخ معاصر اجتماع دور و بیگانه از صلاح ماست خاصه اگر در کار خود توفیقی هم داشته باشی.

موحد به ضرب بردباری و صبر و سکوت کار خود را کرده و کرده است و به پیش رانده است. در چنان معرکه مردمانی از پرت و پست گرفته تا نامردم، از بیسواد تا بادآلود تا منگ های پرمدعا، از جویندگان سینه چاک قلدری و قدرت و مقام و قمپزی تا بی اعتناها به اعتبارهای قلابی و عبث، او درسهای خود را خواند، دقت های آزادمنش زاد خود را کرد، با پاک ماندن و پاکی را به استواری نگهداری در میان خیل گرگ های بخود بر. و وقتی که با کمک دانش دور از های و هوی به مرد برجسته ای که ارزش چنان رفتار و روحیه را میشناخت خود را شناسانید یا در واقع شد که بشناسدش، آن مرد، فواد رحمانی، دریافت که میشود از روی دو سه دوره دستیارهای برجسته خود بگذرد و موحد را به جانشینی خود نامزد کند، برگزیند. و این وقتی بود که آن مرد فرهیخته کنجکاو پرسنده در سکوت، و کارآمد، عازم رفتن و رسیدن به رتبه دبیر کلی سازمان کشورهای صادر کننده نفت شد و کرسی مدیریت حقوقی در هیأت مدیره شرکت نفت ملی ایران را وا میگذاشت. موحد که از کارمندی ساده شرکت در اوضاع بحرانی شروع کرده بود شد عضو با کوشش اندیشه ورز خود در دستگاه پرمخاطره نفت. و در میان این تلاطم متوالی که روزگار سخت پیش میاورد او دامن مطالعه ها را رها نکرد، گستردشان و از آنها بر نیروی خود افزود. ژرف و گسترده بودن کوشش در درک آدم شناختن عارفانه را پی گرفت و پیش برد. در کسب معرفت بس نکرد به تکرار آنچه باب روز میشود به ضرب تکرارهای خود نمای رایج فکرهای آواره نمایشگر در رسانه های پرادعا، شبه اندیشه های سطحی آنچه در جای دیگری به حد رسم میامد، رسم های کم پای زودگذر که ردپائی و رسوبی هم از آنان به جای نمیماند. او رو آورد و چسبید به متن های به غفلت سپرده شاید ضروری شایسته نگاه تامل، اندیشه های از این پیش که شاید گوهرهای خاک گرفته ای باشند. شالوده های قرن های وسطائی را فدای تزئینات امروزی نکرد. میدانست، یا دانست که شالوده ها را باید شناخت تا معیار کار امروز را بهتر یافت، بهتر سنجید، بهتر خواست. بایستی توان بررسی به دست آورد. دیده ها و گفته های امثال ابن بطوطه ها و ابن رشدها و ابن خلدون ها را بیار و ببین چگونه چند صد سال زودتر از انگلس جامعه را شناختند. خرد جلال الدین بلخی را بخواه و بیاموز تا بتوانی هم آنها را، خود آنها را بهتر بسنجی و با امروز بیامیزی، که تمدن و فهم و معرفت از آمیزش ست، کسبی است، مجموعه است، یک روزن و یک برزن نیست، دروازه گشاده ای روی یک ابر شهر و عاصمه گسترده است که دامان کشانده است تا انتهای چشم انداز، و حدس و گمان های پس از انتهای چشم انداز را بینی.

اما در ذکر هرچه و هر کس موازنه هم شرط است. در کار او البته، و شاید بی آنکه متلفت باشی، احتمال وجود کمبود هم هست. در کار او اگر غفلتی سراغ کردی اشاره داشته باش به آنکه خود راهی برای دید غفلت های خودت نیز تواند بود. وقایع نگاری در حیطه اداره فن و بخش های صنعت و تجارت نفت، یا ذکر مولوی را با تمام برجستگی ها که نزد او مییابی و بزرگ میداری، بسنج و تا آنجا که خود توان سنجش داری نگاه مکرر بکن بی آنکه ادعا کنی که نگاهت حتماً بهره دارد از استقامت کامل. نه. من هرگاه به یاد پاکی و سعی او میرسم به یاد هم میاورم که اغماض کرده است، یا شاید التفات نکرده است به پرت کارهای ناجور کسی که در تجربه روشن و راسخ شخصی من از پرت ترین کسان بوده است در حرکت های سیاسی ساده لوحانه این نیم قرن اخیر که ناجور بوده است با حاجت زمانه به دیدنی دورتر نگر. ناجور به حد زیان باری. کسی که علیرغم درس خواندن و توفیق در مهمترین مدرسه های علمی زمان خودش، آن هم بر پایه حساب های ریاضی و عینی، ادعا کند که یک اندازه اندک آب سنگینی دارد برای له کردن میکروب در زیر خود، جل الخالق! و این بوده است نزد او ملاک اعتبار و انتخاب حد طاهر و طاهر کننده شرعی. اینست توجیه کافی و شافی حتی الهی؟ این است و ببدتر همین است نوع استدلال همان مرد ندانم کار در کار سیاست و اداره اساسی اجتماع انسانی. کسانی که پرت میگویند را نمیتوان، به دیده منت، پذیرا شد چون فرضاً رسماً در دزدی دستی نداشته اند. اما چه، اگر آنان نگهدارنده دزدهای هر چند دانشمند هم بوده اند؟ آیا به ضرب خیره بودن یا خیره شدن به دانش یا عضویت در یک انجمن حرفه ای مثل « کانون مهندسین » میتوان چشم بر دزدیش پوشاند؟ حتی در همان شرکت نفت دزدهـــای بزرگ بوده اند و بزرگترهاشان را همان کسانی محافظت کردند که ادعای امکان له شدن میکروب زیر یک مکعب حقیر آب را داشتند.

و به دنبال ذکر دلبستگی به موازنه در سنجش و در داوری باید این را هم بگویم که در نوشته های چندین ساله اخیر در زبان فارسی چیزی نخوانده بودم به قدرت و تأثیر آفرینی مقاله ای به تازگی در بخارا درباره کار پیشرفت حکومت اسلام و استحاله اش از خلافت به سلطنت، حکایتی از سیزده قرن پیش که انگار گزارش رویدادهایی از روز است. مــن در حد خودم ادعا میکنم که در زبان فارسی این چند تا دهه هرگز چیزی چنین « سه بعدی » و « برجسته » و آنچه در زبان فرنگی به آن « زبان در دهان به گونه ها فشردن » می گویند نخوانده بودم. و مقدار خواندن های روزانه من خیلی زیـــاد هم کم نیست، و کم هم نیست مقدار از آنها و با آنها وقت تلف کردن ها. آن مقاله را همین اقای موحد دوست من نوشته بود، روشن ترین تشریح یا سابقه رسانی خطری که به تکرار میاید. انگار همان شط که همچنان جاری است با تمام هرچه که از هرجا گرفته است.

و کارون و کرخه میامیزند با دجله و فرات با هر نامی که بگذاری بر ترکیبشان، چه آنکه به تازگی بر جمع درهم شده شان، از گذشته ها برایش درآورده ای چه آن دیگری که نادرست باشد و نامی به زبانهای دیگری باشد. و شط همچنان از کناره کوه ها و بیابان و نخل ها، و همچنین کوخ ها و کپرها و ساختمان های بریم میرود، آرام و پهن، و با ژرفائی که حساب و اندازه اش را از روی باری که کشتی های رویش میبرند میتوان سنجید. و نه تنها به خرمشهر یا بصره. به انسانیتی که هم در احتیاج است هم در انتظار، که در آن میان باید خطرهای در کمین را دید، یافت، گرفت. حاصل و ارزش زندگی در این گفتن هاست. از این سبک سنگین کردن ها، و تا ببینی و بتوانی از همین امروز، امروز بیشتر به رهنمائی رساندن ها از همین جوینده بودن ها و به جستن رسیدن هاست. تمام نظام پیشرفت انسانی و تاریخ آن مرهون آن گفتن ها برای جستن ها و جویندگی های فکری است. باز هم بگو، بنویس، دوست من، موحد.

باز هم بگو، بنویس، دوست من، موحد. دیروز را در امروز. و از امروز، پیشتر از آنکه بشود مایه تغابن از دیروز.

زمان انتشار: 1395/09/30 به نقل از نسخه چاپی
ارسال خبر

پی نوشت : نویسنده: ابراهیم گلستان

ثبت ديدگاه


آدرس ايميل شما منتشر نمی شود.

اعداد بالا را وارد نمایید*

ديدگاه‌ها 0 ديدگاه


آخرین مطالب
   
با ظهور راه حل های پیشرفته اتوماسیون بازاریابی، کسب و کارها به متخصصانی نیاز دارند که در ک...
1395/12/28

   
آینده واقعیت مجازی روشن به نظر می­ رسد و متخصصان روابط عمومی با این تکنولوژی جدید، فرصتی ب...
1395/12/28

   
استاندار خراسان شمالی در حکمی علی اصغر ایزدی را به سمت مدیر کل روابط عمومی استانداری منصوب...
1395/12/28

   
دانشکده خبر وابسته به خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) در نیمسال دوم سال تحصیلی 96- 95 در مق...
1395/12/28

   
سرگئی لاوروف وزیر امور خارجه روسیه محدودیت ها برای فعالیت حرفه ای رسانه های روسی در غرب را...
1395/12/28

   
روزنامه ایران از پنجم تا دهم فروردین ماه 96 به صورت اینترنتی منتشر خواهد شد.
1395/12/28

   
شاخص بیگ مک امروزه یک استاندارد جهانی شده و در کتب درسی و دانشگاهی مربوط به رشته اقتصاد آم...
1395/12/25

   
درست است که استفاده از هشتگ‌ها در شرایط خاصی می‌تواند مفید باشد؛ اما در واقع استفاده از آن...
1395/12/25

   
معاون سیاسی اجتماعی فرمانداری دشتی گفت: روابط عمومی دستگاه‌های اجرایی خدمات دولت را به نحو...
1395/12/25

   
طی حکمی از سوی دکتر محمد امیری خراسانی مدیر کل ورزش و جوانان استان کرمان، احسان مهرابی راد...
1395/12/24